سکوت را می پذیرم
اگر بدانم روزی با تو ســــخن خواهم گفت
تیره بختی را می پذیرم
اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود
مـــرگ را می پذیرم
اگر بدانم روزی تـــــــو خواهی فهمید کـه
دوستت دارم

+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:41 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
دستهايت را روي چشمانم بگذار
دستهايت را روي چشمانم بگذار
خسته ام
چشمهايم دوباره بسته شدند
همه جا تاريك است
وهيچ كجا را نمي بينم
من آن گنجشك بودم
كه زير درخت انار دانه جمع ميكردم
جوجه هايم گرسنه بودند ومنتظر
به تو نگاه كردم
با تو حرف زدم
نگاهم كردي
اما مرا نديدي
و حرف هايم را نشنيدي
من آن درخت بيد و مجنون بودم
كه تو با او زير سايه ام عشق تعارف ميكرديد
من داد زدم
ناله كردم
ضجه زدم
اما تو نشنيدي
دستهايت را روي چشمها يم بگذار
من خسته ام
چشمهايم دو باره بسته شدند
دوباره تاريك است
و من هيچ كجا را نمي بينم
در جا يي ميان سلام و انتظار جا مانده ام
و تو
دوباره مرا نمي بيني
دفعه ي قبل كه دستانت را روي چشمهايم گذاشتي
همه جا را ديدم
به آسمان نگاه كردم
ستاره ها چشمك مي زدند و من مي ديدم
هيچ كجا تاريك نبود
نور، نور، نورمطلق
هوس سرما كرده بودم
سردم بود
گرمم بود و گرما مي خوا ستم
آنقدر مست بودم
كه نفهميدم کی دستانت را از روی چشمهایم برداشتی
و کی همه جا تاریک شد
دستهایت را روی چشمهایم بگذار
من خسته ام
چشمهایم دوباره بسته شدند و من هیچ کجا را نمی بینم
شقایق را چیدم برای تو
اما تو نبودی
با قاصدک حرف زدم
اما تو نشنیدی
قافله را دنبالت فرستادم
تو دیدی
تمام حرفهایم را شنیدی
اما نیامدی
تو با من بودی
تو در من بودی
اما نه !
تو تنها بودی
من تنها بودم
دوباره سردم است
دوباره گرمم است
سرما میخواهم
گرما میخواهم
دوباره مست شدم
این دفعه فرق میکند
همه جا تاریک است
دستهایت را روی چشمهایم بگذار
همه جا تاریک است
ومن هیچ کجا را نمی بینم . . .
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:40 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
دستهايت را روي چشمانم بگذار
دستهايت را روي چشمانم بگذار
خسته ام
چشمهايم دوباره بسته شدند
همه جا تاريك است
وهيچ كجا را نمي بينم
من آن گنجشك بودم
كه زير درخت انار دانه جمع ميكردم
جوجه هايم گرسنه بودند ومنتظر
به تو نگاه كردم
با تو حرف زدم
نگاهم كردي
اما مرا نديدي
و حرف هايم را نشنيدي
من آن درخت بيد و مجنون بودم
كه تو با او زير سايه ام عشق تعارف ميكرديد
من داد زدم
ناله كردم
ضجه زدم
اما تو نشنيدي
دستهايت را روي چشمها يم بگذار
من خسته ام
چشمهايم دو باره بسته شدند
دوباره تاريك است
و من هيچ كجا را نمي بينم
در جا يي ميان سلام و انتظار جا مانده ام
و تو
دوباره مرا نمي بيني
دفعه ي قبل كه دستانت را روي چشمهايم گذاشتي
همه جا را ديدم
به آسمان نگاه كردم
ستاره ها چشمك مي زدند و من مي ديدم
هيچ كجا تاريك نبود
نور، نور، نورمطلق
هوس سرما كرده بودم
سردم بود
گرمم بود و گرما مي خوا ستم
آنقدر مست بودم
كه نفهميدم کی دستانت را از روی چشمهایم برداشتی
و کی همه جا تاریک شد
دستهایت را روی چشمهایم بگذار
من خسته ام
چشمهایم دوباره بسته شدند و من هیچ کجا را نمی بینم
شقایق را چیدم برای تو
اما تو نبودی
با قاصدک حرف زدم
اما تو نشنیدی
قافله را دنبالت فرستادم
تو دیدی
تمام حرفهایم را شنیدی
اما نیامدی
تو با من بودی
تو در من بودی
اما نه !
تو تنها بودی
من تنها بودم
دوباره سردم است
دوباره گرمم است
سرما میخواهم
گرما میخواهم
دوباره مست شدم
این دفعه فرق میکند
همه جا تاریک است
دستهایت را روی چشمهایم بگذار
همه جا تاریک است
ومن هیچ کجا را نمی بینم . . .
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:39 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:38 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|

مرا مي خواستي تا از سر ناز
ببيني پيش پايت زاريم را
بخواني هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بيداريم را
مرا مي خواستي اما چه حاصل
برايت هر چه كردم باز كم بود
مرا روزي رها كردي در اين شهر
كه اين يك قطره دل،در ياي غم بود

به کجا باید رفت؟
و چرا باید رفت؟...
دست هایم را بگیر
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:37 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:34 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
صدها سلام این دل عاشق برای تو
ازلابه لای پنجره ها داد می زنم
اوازه های عالی عاشق برای تو
امشب هوا "هوای رسیدن به دشت گل
اما هوا هوای شقایق برای تو
یک موج پرتلاطم زیبا برای من
صد موج پر تلاطم ودقایق برای تو
فردا که شد به یاد تمامی اسمان
زیباترین ستاره مشرق برای تو
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:33 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:39 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
قبلا فکر می کردم پنجره چه چیزه توپیه ....از این ور دیواراون ورو می بینی ...ادمارو که
دارن توی عالم خودشون قدم می زنن ....همه به فکر یه غم خودشون هستن
اما حالا عوض شده دیگه از پنجره حالم می خوره .....پنجره فقط می خواد همرو دق
بده ....دور تادور خونت که دیواره و پنجره ها فقط می خوان بهت حالی کنن ببین ...
عالم بیرون و نگاه کن .....ببین تو توی خونت نشستی و دق می خوری بعد مردم
اون ور دیوار همه خوشن و بیخال از همه چیز قدم می زنن .....اما در نه ....در می
خواد بری بیرون و ببینی همه مثل خودتن ببینی قلا درست فکر می کردی هر کی
واسه خودش یه غمی داره یه مشکلی داره ولی دیدن هزار تا ادم که مثل تو دارن
نابود می شن و غم زندگی داغونش کرده قشنگ نیست و به ادم روحیه نمی ده مگر
این که تو همه بیخیال از بینشون رد شی و به هیچ کس محل ندی ...پدرا ..مادرا
زمونه شما بود که همسایه از غم همسایش خبر داشت ...زمونه شما که بود همه دور
تا دور یه حیاط بزرگ زندگی می کردید و همه با هم خوش و همه با هم غمگین
اما حالا فرق کرده همسایه حتی نمی دونه خونه همسایش چه خبره ...دیگه همه
شعارشون این شده وقتی همه غمگینم من چه کار کنم به من چه ....بد تر از اون
وقتی خانوادت نفهمن چته .....شایدم می دوننن چی شده ولی به روی خودشون
نمیارن ....دلم می خواد توی یه چهار دیورای باشم که نه دری توش باشه نه پنجره ای
چون حالا دیگه هم از دروغ حالم به هم می خوره هم حقیقت حالم و به هم می زنه
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:39 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:38 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
یه مدته این اهنگو خیلی گوش می دم
یه جورایی احساس می کنم داره حرف دل من و می زنه ...تمام حرفای من و
زندگی با ادماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی اشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جر گریه بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم ...دیگه گریه دل و وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها غم و از دلم جدا نمی کنه
قصه ی ماتم من هر چی که بود هر چی که هست
قصه ماتم قلب خسته یه ادمه
وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
نمی خو ام مثل همه گریه کنم ...دیگه گریه دل و وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها غم و از دلم جدا نمی کنه
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:38 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:37 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
اه که چه قدر از غروب بدم میاد
از غرو و از هر چیزی که یه کوله بار غم با خودش داره و
فقط میخواد همه چیزو تموم کنه چه روز چه هر چیز دیگه ای
شاید به ظاهر قشنگ باشه ...شاید رنگ خورشید تو غروب بی نظیر باشه
اما این رنگ فقط غم و غصه با خودش داره و
یه عالمه خستگی و بی خوصلگی
به عالمه نفرت از هر چیزی که دورو برته
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:36 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:36 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:35 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:52 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:51 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:50 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:49 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:56 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:53 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:53 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:52 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 20:51 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 20:50 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 14:39 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 14:38 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني سروراي آويختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني عطر گلهاي سفيد
عشق يعني يك بغل دلدادگي
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 14:36 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
من آهسته ميگريم!
دلم آغشته از نفرين تنهايي است.
ميان كوچههاي سرد رسوايي،
سراب جوي را از ماه ميجويم
به دنبال محبت از پي آن رهگذر،
آن سايه تاريك
براي ديدن خورشيد خوشبختي
براي با تو بودن
تلاقي نگاهت را چشيدن
براي با تو بودن
با تو بودن!
عجب روياي زيبايي
عجب انديشه و فكر محالي!
+++
من ديوانه ميگريم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 14:35 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|
مرگ باز پسین
این بالا ترین حد جنون من است
دیگر مرا یارای ان نیست که بیش از این تورا دوست بدارم
این منتهای امتداد بازوان من است
......دیگر نمی توانم بیش از این تورا در بر بگیرم
این بلند ترین نقطه ای است
که می توانم بر کوههای سینه ات
....... آن تاجِ برف و زر بر سر- برسم
و دیگر بیش از این کوهنوردی نتوانم
این باز پسین نبردی است
که برای رسیدن به فواره های آب در غرناطه به میدان آن پای می نهم
و دیگر بیش از این نبرد کردن نتوانم
این باز پسین مرگی است ..... که با زنی
و برای زنی .... می میرم
....... و بیش از این دیگر مردن نمی توانم
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 14:34 توسط یاسرمحمدی فارسانی
|